تبليغاتX
دلنوشته های ارغوانی

دلنوشته های ارغوانی

مده به پیچک غم اب و افتاب و نسیم بیا تا دوباره به فریاد ارغوان برسیم!

...

من دیگه نمیام...

دوستون دارم...

دلم براتون تنگ میشه...

+ نوشته شده در 90/02/07 ساعت 13:17 توسط ارغوان | 


...

يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه

پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی

خوشگل به پسر کوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد

نوزاد گذشت. پسر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو

با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی

کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره. اصرارهای پسر کوچولوی

قصه اون قدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در

پشت در اتاق مواظبش باشن. پسر کوچولو که با برادرش تنها شد… خم

شد روی سرش و گفت: داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی! به

من می گی قيافه ی خدا چه شکليه؟...

آخه من کم کم داره يادم مي ره؟!!!...

+ نوشته شده در 90/02/07 ساعت 13:1 توسط ارغوان | 


...

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “

“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “

“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال

بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند .. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : ” آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ “

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : ” چرا”

سرباز ادامه داد : ” مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . “پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز

که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

 

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :”ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . “او با دقت دو برگه کاغذ

فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : ” از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . “

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : ” من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . “

همسر چاک گفت : ” چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . “

مارلین گفت : ” من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . “

سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :” این همیشه با منه . … . . ” . ” من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه

نداشته باشد .. “

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهدافتاد

+ نوشته شده در 90/02/05 ساعت 15:55 توسط ارغوان | 


...

 یه اتاق تاریک 

 یه سکوت بهت آلود 

 یه آرامش مسموم 

 یه آهنگ ملایم 

 یه جمله عمیق وسط آهنگ 

 بی تو من در همه ی شهر غریبم 

 یه قطره اشک که رو گونه هام لغزید 

 بهم فهموند که چقدر دلم برای داشتنت تنگ شده 

 امشب دستام بهونه دستاتو داره و چشمام حسرت یه نگاه تو اون چهره ی معصومت 

 یه بغض غریب تو گلوم لونه کرده و یه احساس غریبتر داره تبر به ریشه بودنم میزنه 

 دلم برای روزای آفتابی گذشته بی تابی میکنه و   دلتنگ پا گذاشتن رو جاده ی بارون زده ی خیالته

 چقدر سخته آرزوی کسی رو داشتن که آرزوتو نداره

 چقدر سخته دلتنگ کسی بودن که دلتنگ دیگریه

 خواستم رو یادت خط بکشم

 خواستم دیگه دلتنگت نباشم

 از جام بلند شدم

 چراغای اتاقو روشن کردم

 سکوت رو شکستم

 آهنگ رو قطع کردمو اشکامو پاک

 اما قطره اشک بعدیم رو گونه هام سر خورد

 تا بهم بفهمونه که هنوزم دلتنگم

 هنوزم دلتنگم

+ نوشته شده در 90/01/21 ساعت 15:25 توسط ارغوان | 


...

زمستون به نفس نفس افتاده...

هشت تا نفس...

هفت تا نفس...

.

.

.

واپسین نفس...

خدایا مواظب باش که سال ۸۹ لابلای خاطراتم گم نشه... 

+ نوشته شده در 89/12/22 ساعت 21:11 توسط ارغوان | 


جالب

فهمــیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته ” از این قسمت باز کنید” سخت تر از طرف دیگر است ۵۴ ساله

فهمیده ام زندگی فقط حسرت هست و آه ۴۶ ساله

فهمیده ام بعضی از تجربه های زندگی خیلی برای آدم گرون تموم میشه اونقدر سنگین هستند که کمر آدم و خم می کنند ۲۰ ساله

فهمیده ام زندگی یعنی حسرت داشتن نداشته ها ۴۰ ساله

فهمیده ام زندگی آنقدر ارزش ندارد که غصه ی بعضی چیزهارو بخوری ۲۱ ساله

فهمیده ام غم خیلی شیرین تر از شادیه ۲۲ ساله

فهمــیده ام که هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری . ۱۲ ساله

فهمــیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به همسرت بگویی ” دوستت دارم” . ۶۱ سال

فهمــیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم . ۳۸ ساله

فهمــیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند. ۲۰ ساله

فهمــیده ام که وقتی مامانم میگه ” حالا باشه تا بعد ” این یعنی ” نه” ۷ ساله

فهمــیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم. ۴۲ ساله

فهمــیده ام که بیش تر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند . ۶۴ ساله

فهمــیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند ، من می ترسم . ۵ ساله

فهمــیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک “زندگی خوب”حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند . ۷۲ ساله

فهمــیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم ، نفر جلوی من اصلا عجله ندارد . ۲۹ ساله

فهمــیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم،آن را به نحو احسن انجام می دهم . ۴۸ ساله

فهمــیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم زمانی است که از تعطیلات برگشته ام . ۳۸ ساله

فهمــیده ام که مدیریت یعنی: ایجاد یک مشکل – رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه. ۳۴ ساله

فهمــیده ام که اگر دنبال چیزی بروی بدست نمی آوری باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید . ۲۹ ساله

فهمــیده ام که در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم. ۲۹ ساله

فهمــیده ام که عاشق نبودن گناه است. ۳۱ ساله

فهمــیده ام هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است و یا غیر اخلاقی و یا چاق کننده ۴۸ ساله

هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش میخوابه، من باید آدم درستى باشم . ۴۲ ساله

فهمــیده ام مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند! ۲۷ ساله

فهمــیده ام که وقتی طرف مقابل داد میزند صدایش به گوشم نمیرسد بلکه از ان رد می شود. ۵۰ساله

فهمــیده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعی اونه که همیشه و در همه حال به شریکش هم فکر کنه بی منت. ۳۵ ساله

فهمــیده ام برای بدست آوردن چیزی که تا بحال نداشتی باید بری کاری رو انجام بدی که تا بحال انجامش نداده بودی ۳۶ ساله

فهمیدم که اگر عشقی رو از دست دادی دیگه نمی تونی بدست بیاریش چون هیچ چیز مثل سابق نیست! و سعی کنی که فقط ازش به نیکی یاد کنی! م . ج ۳۰ ساله

فهمیدم که تا دیر نشده باید یه کاری کرد تا بعد ها غصه فرصت های رو که داشتی ولی استفاده نکردی رو نخوری… و بعضی وقت ها هم باید هیچ کاری نکنی تا وضع از اینی که هست بدتر نشه…. ۳۱ ساله

من هنوز چیزی نفهمیدم, فعلا قضیه خیلی مبهمه. ۳۴ ساله

فهمیدم روی هیچ عقیده ای تعصب نداشته باشم چرا که چند سال بعد ممکنه برام مسخره و خنده دار بشه و هیچ عقیده ای رو مسخره نکنم چرا که شاید سال ها بعد آرمان زندگیم بشه. ۳۰ ساله

من فهمیدم که هیچ وقت اون چیزی رو که می خواهی به دست نمی آری و وقتی هم که بدست اوردی دیگه اون رو نمی خواهی . ۳۷ ساله

فهمیدم تو این دنیا هیچ چیز اونقدر که فکر میکنیم مهم نیست بجز کسی که دوسش داری ۵۲ ساله
+ نوشته شده در 89/12/21 ساعت 14:10 توسط ارغوان | 


...

نقطه سر خط...

هوا گرفته بود....

           باران می بارید...

کودکی رو به آسمان کرد و گفت:

         گریه نکن خدا...

همه چی درست می شه!

+ نوشته شده در 89/12/07 ساعت 16:38 توسط ارغوان | 


...

حالمان بد نیست ! غم کم می خوریم

کم که نه ... هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند  

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

 از غم و نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد ، داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است ! من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هرچه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور میکنم

من که با دریا تلاطم کرده ام

راه دریا را چرا گم کرده ام ؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم ...دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین ! شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه ! در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود

وای ! رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از در و دیوارتان خون می چکد

خون من ، فرهاد ، مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد

این همه لیلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بی ستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه !

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه !

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه !

هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه !

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزیست حال و روزم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بروی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفال میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

"ما ز یاران چشم یاری داشتیم"

"خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

+ نوشته شده در 89/12/02 ساعت 13:15 توسط ارغوان | 


...

سلام

این روزا عجیب هواتو کردم ارغوان!

نمیدونم چیه؟!چه خبره تواین دل بی صاحاب!

عجیب عجیب هواتو کردم!

کاش میدونستی؟؟؟!

+ نوشته شده در 89/11/25 ساعت 15:54 توسط ارغوان | 


...

تو به من خندیدی

چون نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را مشت تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

"که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟"

                                              حمید مصدق!

 

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی

باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که باخنده ی خود

پاسخ عشق تو را

خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت بر دستانم

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه ی تلخ تورا

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

"که چه می شد که اگر باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟"

 

 

                                           فروغ فرخ زاد!

دخترک خندید و پسرک ماتش برد

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دووید

به خیالش می خواست

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد

غضب آلود به او غیضی کرد

این وسط من بودم

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی مظلوم

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

ولب و دندان تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چه رسوبی ناکام

هر دو را بغض ربود

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

"او یقیناً پی معشوق خود خواهد آمد"

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند

" این جدایی به خدا رابطه با سیبی نداشت!"

                                          جواد نوروزی!

+ نوشته شده در 89/11/23 ساعت 15:3 توسط ارغوان |